فرهنگ اسلامی: امروز ایران و کل دنیا با ویروس جدیدی به نام کرونا درگیر است. این ویروس چه تأثیری بر فضای شعر و ترجمه گذاشته است؟
احمد شهریار: فضای ترجمه که خیلی تحتِ تأثیر کرونا قرار ندارد، بجز اینکه برخی از کارهای بنده که قرار بود، قبل از شیوع کرونا چاپ و منتشر بشوند، هنوز برای چاپ نرفته است و برخی از کتابها هم که چاپ شده بودند و قرار بود کپیهای بنده را برایم ارسال بکنند، بخاطر کرونا هنوز موفق به ارسال آنها نشدند. ولی فضای شعر را بسیار تحتِ تأثیر قطع میشد، گاهی بنده نمیتوانستم واردِ اینستاگرام شده و شعرخوانی انجام بدهم، گاهی کلا فراموش میکردم، گاهی میهمان میآمد و در شعرخوانیهای کشورهای پاکستان و هند دعوت شده و شعرخوانی داشته باشم که باید این را از برکاتِ فضای مجازی دانست.
فرهنگ اسلامی: بسیار هم عالی. از اینکه باز هم در خدمت شما بودیم، خیلی خوشحالیم. برای
احمد شهریار: خیلی ممنون. من هم برای شما و همکارانِ بزرگوارتانِ آرزوی سلامتی و سربلندی میکنم و از اینکه بنده را لایق دانستید، سپاسگزارم. چشم. چند تا از اشعارم را که اخیرا سرودم، خدمت شما تقدیم میکنم.
۱
یا امیرالمؤمنین (ع)
یکعمر در حضورِ نمازِ تو زیستند
آن صبحدم ملائکه خیلی گریستند
باور نداشتیم که در سینه قلبها
روزی به احترامِ عزایت بایستند
شبهای بعد، پشتِ درِ مردمِ فقیر
خرما و نان و عشق نبودند و نیستند
بر تارکِ چراغ که شمشیر میزند؟
ای عشق! دشمنانِ تو از جنسِ چیستند؟
بغضِ علی و عشقِ صحابه؟ خودت بگو
اینها مگر ابوذر و سلمانِ کیستند؟
تو محو در نمازی و خصمِ تو از قفا…
نامردها حریفِ نبردِ تو نیستند
تا گفت علی نماز هم…؟ آه، از شنیدنش
آل علی و خیل ملائک گریستند
۲
نقاشی اشک
آه از آن دریا که روزی یادگارِ رودها…
مثلِ صحرا خاک شد در انتظارِ رودها
رفت سوی ناکجایی مثلِ اسبِ بیسوار
چون به دستِ رودها بود اختیارِ رودها
ماهیانِ سرخگون، نقاشیِ اشکِ منند
سالها خون گریه میکردم کنارِ رودها
گریهکردم از تولد تا دمِ مرگم، ولی
با دو جویی کم نگشت از اعتبارِ رودها
مُردم و اندازهی یک فرد، راحت شد جهان
یکحباب از دوشِ دریا کاست بارِ رودها
هرکجا قبل از تماشا یک دو اشکی گریه کن
میخلد در پای چشمِ خشک، خارِ رودها
بحر هم از هیبتش لرزید برخود موج موج
لشکری از ابر میآمد سوارِ رودها
۳
باز هم زلفِ تو را در دستِ توفان دیدهام
کاش بیدارم کنی، خوابِ پریشان دیدهام
در جهانِ اهلِ بینش، کودکم یا آینه؟
هر کسی را دیدهام با چشمِ حیران دیدهام
آنقدر از دردِ هجرانِ توام در اشتباه
آتشِ نمرودم و خود را گلستان دیدهام
کاروان گم گشت و دیگر منزلی درکار نیست
چون نمیبیند به جز ریگِ بیابان، دیدهام
اینقدر از چاه و زندانت برای من مگو
قصهی یوسف مخوان، من گرگِ باران دیدهام
۴
همیشه در دلِ ما یادِ رفتگان پیداست
که زخم اگرچه رفو هم شود، نشان پیداست
و ردِ پای صدای سکوتِ آینهگر
ببین چگونه در آیینهی زمان پیداست!
ببین که خاکِ وجودم هنوز ننشسته
در این غبار هنوز عکسِ کاروان پیداست
در این جهنمِ فرقت نمیتوان بودن
بهشتِ گمشدهی من، نمیتوان، پیداست
نه شهرِ غم، که به ملکِ عدم مرا دیدند
خلاصه هرکه چنین گم شود، چنان پیداست
کنارِ برکه نشستیم، ماه بود و شب و…
ولی تو رفتی و… پایانِ داستان پیداست!
۵
تو ای روزم چه تاریکی، تو ای بختم چه هندویی
شبی؟ خالِ لبی؟ ظلماتِ مویی؟ چشمِ آهویی؟
.
به شهرِ عاشقان خوش آمدی، شهری که درآنجا
کسی از تو نمیپرسد: عقابی یا پرستویی؟
.
و زیرِ لب “مبادا گفته باشم: دوستت دارم”
چرا ای گل، چرا ای گل، دهانم را نمیبویی
.
هزاران بار در آیینه خود را دیدهام، اما
نمیدانم چرا تنها تو این سویی و آن سویی؟
.
چرا مردم سراغِ قاتلم را از تو میگیرند
تویی که درکنارِ رود داری دست میشویی؟
.
نه ابری و نه بارانی، نه کوهی و نه سیلابی
نه دشتی و نه رودی چون به دریا میرسی، اویی!
۶
هنوز زنده و با خاکِ مردگان یکیام
منی که پیر شدم در زمان کودکیام
به احترام تو را پای دار خواهد برد
زرنگ باش، به هارون نگو که برمکیام
غبار؟ سنگ؟ که هردو؟ بیا تو آیینه باش
تو صادقانه بگو من کیام، بگو نه، کیام
هزار تکیه به دیوارِ زندگی بزنم
به تارهای شلِ عنکبوت متکیام
به یمنِ یادِ تو ای یارِ مهربان امروز
صبا تر از نفس بوی جوی رودکیام
۷
سیلابِ خونِ دوروبرم را شناختم
ابرِ بهارِ چشمِ ترم را شناختم
من با شناختی که ندارم از این جهان
آخر جهانِ پُرخطرم را شناختم
من باغبانِ خسته و فرتوت، پای دار
چوبِ درختِ بیثمرم را شناختم
افتادم از درختِ بلندی به روی خاک
اینگونه زورِ بال و پرم را شناختم
تا رفتی و ارادهی خود را شناختی
من هم دعای بیاثرم را شناختم
من با غبارِ قافلهها، با همین غبار
پای شکسته در سفرم را شناختم
پوشیده بود صورتِ خود را ولی هنوز
در دستِ دشمنم سپرم را شناخت
منبع